تبليغاتX
badbye

























badbye

گیسو پریشان کن پریشان تر که می خواهم *** تا زنده ام خوش بگذرانم در پریشانی

دمی از هوای تو در خود کشیدم
که از عطر مویت نفس ها بریدم
 شده حبس قلبم دمی از هوایت
دلم کرده امشب هوای نگاهت

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 0 AM توسط zoha dorri| |

أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ
سوره 31 ایه 29


ترکیب تو و پیاله در هم پیوست
گویی که نهار و لیل در هم بنشست
این معجزۀ اله محسوس نشد
شد یولج فی النهار  و لیلا بشکست ...

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 3 AM توسط zoha dorri| |

دریـــــا هـــوس بوسۀ مـــوجی به فلک دارد
هـــر قطـــره به سویت بپرد بال و پــرک دارد

صد قطـره که با عشق زند بوسه به روی تــو
هـــر بوسه به لب هـای تو مامور و ملک دارد

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 1 PM توسط zoha dorri| |

شربت از چشمۀ جوشان لبت هست مرا ؟
قسمت ام جرعه ای از روح تنت هست مرا ؟

یک اشارت کنی ام تیــــز پــــرم در بر تو
این اشارت ز دو چشم عسلت هست مرا ؟

نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 11 PM توسط zoha dorri| |

پوپکم ! پوپک شیرین سخنم ! این همه فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر، این همه قصه شوم از کس و ناکس مشنو ، غافل از دام هوس… این همه در بر هر ناکس و هر کس منشین . پوپکم پوپک شیرین سخنم ! تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید… من از آن دارم بیم… کاین لجن زار تو را پوپکم آلوده کند… اندرین دشت مخوف… که تو آزادی اش ای پوپک من می خوانی زیر هر بوته ی گل… لب هر جویه ی آب… پشت آن کهنه فسونگر دیوار… که کمین کرده تو را زیر درختان کهن… پوپکم! دامی هست… گرگ خونخواره ی بدکاره ی بدنامی هست. سال ها پیش دل من که به عشق ایمان داشت… تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید… اندر این مزرع آفت زده شوم حیات… شاخ امیدی کاشت. چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی. بر سر شاخه ی سر سبز امید دل من… که تو کی می خوانی. پوپکم یادت هست ؟ در دل آن شب افسانه ی مهتابی… که بر آن شاخه پریدی… لحظه ای چند نشستی… نغمه ای چند سرودی… گفتم این دشت سیه خوابگه غولان است… همه رنگ است و ریا… همه افسون و فریب . صید هم چون تویی ای پوپک خوش پروازم… مرغ خوشخوان و خوش آوازم… به خدا آسان است. این همه برق که روشنگر این صحرا است… پرتو مهری نیست… نور امیدی نیست… آتشین برق نگاهی ز کمینگاهی هست…! همه گرگ و همه دیو… در کمین تو و زیبایی تو… پاکی و سادگی و خوبی و رعنایی تو . مرو ای مرغک زیبا که به هر رهگذری… همه دیو اند کمین کرده نبینند تو را… دور از دست وفا ،پنهان از دیده ی عشق… نفریب اند تو را .

نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 3 PM توسط zoha dorri|

رحمت به جهان آمد و بر بام فلک رفت
اینگونه حسین آمد و همراه ملک رفت

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 4 PM توسط zoha dorri| |

"شب" ، یک عاشق همیشه منتظر برای روز است ....

و وقتی روز به ملاقاتش می رسد ؛ خود را در آغوش روز گم می کند  !

نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 10 PM توسط zoha dorri| |

    بزن به دف ت تن ؛ ت تن ز تن بزن به های تن     

در این زدن به گوش دف تو را صلات می کنم




جماعت دل و لب و دو دیده بر تو بسته ام


تو را میان رکعت دو بوسه طوف میکنم

نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390ساعت 11 PM توسط zoha dorri| |

تو در برگ ریزان چشم من ... !

زیـــــر باران ....

زیر چتــــر پلک چشمانم ....

محو شدی !

من نمیخوانم ..

نمیگویم ..

نمی نویسم ..

که پیـــرزن بیوه شدۀ عشق ...

آن ساحرۀ مفتون ...

خاطره ها را مرور می کند .... !

مکــــــــــرر مکـــــــــــرر ..... !!

نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390ساعت 3 PM توسط zoha dorri| |

همیشه موقع خداحافظی

جاده تو را می بلعد ..................

لطفا نرو !



به قول کاوه یغمایی :

از این پرده های سکوت
 از این لحظه های خودم
از اینخونه خسته شدم ...... برگرد
از ین فکر هر شب تو
از این حس سرد خودم
از این آینه خسته شدم ......... برگرد
چقدر پشت پنجره ها
به هوای دیدن تو
بشینم تمام شبوووووو بیداااااااااااااااااار
چقدر با خودم به دروغ
بگم برمیگردی یه روز
بگم می رسم به شب ............... دیدااااااااااااااااار
تو این خونه از تب تو
دارم می رسم به جنون
هواتو به من برسون ........ برگرد



نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1390ساعت 2 AM توسط zoha dorri| |

من

تو

عشق

مثلث برمودا هستیم

که هر روز

خودمان در خودمان

به طور مشکوک ناپدید میشویم ....



نوشته شده در دوشنبه 15 آذر1389ساعت 5 PM توسط zoha dorri| |

تو

چسبناک ترین عسلی هستی

که خدا آفرید

و خدا

شیرین ترین لبخند را

شیرین ترین نگاه را

و شیرین ترین زندگی را به من هدیه کرد

 

نوشته شده در شنبه 13 آذر1389ساعت 11 PM توسط zoha dorri| |

نمیخوام ثانیه های بی تو بودن را بشمارم ....

ساعت ها را بگو بخوابند

زمان را بگو توقف کند

صبر به گلوگاه رسیده

نمیخواهم بی تو در سفر زمان حرکت کنم ....

به من بگو کدام لحظه با تو بودن را می توان شمرد ؟

لحظه ای که زمان از ما عقب افتاد

لحظه ای که نفهمیدیم بوسه هایمان چند ثانیه بود ..... و یا چند سال...!!!

نمیخواهم بدستم ساعتی ببندم که هز عقربه اش آه های مرا گذر دهد

نمیخواهم گریه هایم محصور دوازده رقم شود

بگذار گریه کنم بی زمان

بی رقم

بگذار تنها ماه و خورشید را به تکرار بشمرم

نه ... نه ....

هور را خاموش کن

ماه را خاموش کن

نه تاریکی می خواهم و نه روشنایی

بگذار در عدم با تو باشم

تو کجایی مرد سال های دور

بگذار تمام موانع را حتی اگر ماه و هور است کنار زنم

چشمان تو خورشید من است

روی تو ماه من است

و خنده های تو گذر زمان است

بگو بگو همه بروند

تا من بمانم و تو ..... تو بمانی با من ..... من بمانم با تو

حتی زمین را بگو برود .... آسمان را بگو برود

که تکیه گاه من قلب توست

و آسمان من دل آبی ِ توست

ساعت ها را بگو بخوابند ...... تا تو را بی زمان در آغوش بگیــــرم

تا تو را بی زمان در حصار بی حصار ابرها

در تلالو ریز ریز نور مهتاب

با لبان پاک فرشته ها ببوسم

بگو همه بروند .... تا من بمانم و تو

  

نوشته شده در چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 0 AM توسط zoha dorri| |

در بیابان غمت چون منّ و سلوی می دهند

هین ببین نابخردان نذری و حلوی می دهند

...
نوشته شده در دوشنبه 11 دی1278ساعت 0 AM توسط zoha dorri| |

Design By : nightSelect.com