badbye
گیسو پریشان کن پریشان تر که می خواهم *** تا زنده ام خوش بگذرانم در پریشانی
بزن به دف ت تن ؛ ت تن ز تن بزن به های تن در این زدن به گوش دف تو را صلات می کنم جماعت دل و لب و دو دیده بر تو بسته ام
زیـــــر باران .... زیر چتــــر پلک چشمانم .... محو شدی ! من نمیخوانم .. نمیگویم .. نمی نویسم .. که پیـــرزن بیوه شدۀ عشق ... آن ساحرۀ مفتون ... خاطره ها را مرور می کند .... ! مکــــــــــرر مکـــــــــــرر ..... !!
جاده تو را می بلعد .................. لطفا نرو ! به قول کاوه یغمایی :
تو عشق مثلث برمودا هستیم که هر روز خودمان در خودمان به طور مشکوک ناپدید میشویم .... چسبناک ترین عسلی هستی که خدا آفرید و خدا شیرین ترین لبخند را شیرین ترین نگاه را و شیرین ترین زندگی را به من هدیه کرد ساعت ها را بگو بخوابند زمان را بگو توقف کند صبر به گلوگاه رسیده نمیخواهم بی تو در سفر زمان حرکت کنم .... به من بگو کدام لحظه با تو بودن را می توان شمرد ؟ لحظه ای که زمان از ما عقب افتاد لحظه ای که نفهمیدیم بوسه هایمان چند ثانیه بود ..... و یا چند سال...!!! نمیخواهم بدستم ساعتی ببندم که هز عقربه اش آه های مرا گذر دهد نمیخواهم گریه هایم محصور دوازده رقم شود بگذار گریه کنم بی زمان بی رقم بگذار تنها ماه و خورشید را به تکرار بشمرم نه ... نه .... هور را خاموش کن ماه را خاموش کن نه تاریکی می خواهم و نه روشنایی بگذار در عدم با تو باشم تو کجایی مرد سال های دور بگذار تمام موانع را حتی اگر ماه و هور است کنار زنم چشمان تو خورشید من است روی تو ماه من است و خنده های تو گذر زمان است بگو بگو همه بروند تا من بمانم و تو ..... تو بمانی با من ..... من بمانم با تو حتی زمین را بگو برود .... آسمان را بگو برود که تکیه گاه من قلب توست و آسمان من دل آبی ِ توست ساعت ها را بگو بخوابند ...... تا تو را بی زمان در آغوش بگیــــرم تا تو را بی زمان در حصار بی حصار ابرها در تلالو ریز ریز نور مهتاب با لبان پاک فرشته ها ببوسم بگو همه بروند .... تا من بمانم و تو
که از عطر مویت نفس ها بریدم
شده حبس قلبم دمی از هوایت
دلم کرده امشب هوای نگاهت
سوره 31 ایه 29
ترکیب تو و پیاله در هم پیوست
گویی که نهار و لیل در هم بنشست
این معجزۀ اله محسوس نشد
شد یولج فی النهار و لیلا بشکست ...
هـــر قطـــره به سویت بپرد بال و پــرک دارد
صد قطـره که با عشق زند بوسه به روی تــو
هـــر بوسه به لب هـای تو مامور و ملک دارد
قسمت ام جرعه ای از روح تنت هست مرا ؟
یک اشارت کنی ام تیــــز پــــرم در بر تو
این اشارت ز دو چشم عسلت هست مرا ؟
و وقتی روز به ملاقاتش می رسد ؛ خود را در آغوش روز گم می کند !
تو را میان رکعت دو بوسه طوف میکنم
از این لحظه های خودم
از اینخونه خسته شدم ...... برگرد
از ین فکر هر شب تو
از این حس سرد خودم
از این آینه خسته شدم ......... برگرد
چقدر پشت پنجره ها
به هوای دیدن تو
بشینم تمام شبوووووو بیداااااااااااااااااار
چقدر با خودم به دروغ
بگم برمیگردی یه روز
بگم می رسم به شب ............... دیدااااااااااااااااار
تو این خونه از تب تو
دارم می رسم به جنون
هواتو به من برسون ........ برگرد
هین ببین نابخردان نذری و حلوی می دهند
...
| Design By : nightSelect.com |


